خاطرات مرکز آموزش 05 کرمان

آری:

من این وبلاگ رو برای رفاه حال دوستانی که میفتند 05 گذاشتم

بله روز آخر بود

شب ساعت 8 شب بچه ها از خوشحالی چیکار هایی نمی کرند 

یکی خوانندگی می کرد

یکی می رقصید

یکی فقط خنده میکرد

بچه ها بعضی هاشون لباساشون رو در آورده بودند 

یه دفعه سرگرد محمدی آمد خیلی آدم خوبی بود

همه بچه ها رفتند زیر پتو هاشون 

سرگرد اومد داخل گفت :روز آخر ه حق دارید پس بزن اون دست قشنگه رو

همه از زیر پتو ها درآمدند ودوباره شروع کردند به خوشحالی

(من محمد مهدی تیموری-اعزامی: یزد -لیسانس مکانیک- بودم فرمانده :جناب مروج )

 

برو خدمت حاله پسر .....

باور کنید زود میگذره ودوباره می خواهید برگردید به اون دوران

بهترین دوران زندگی ام خدمتم بودم

چون مردونگی رو اونجا آموختم

الان که اینو مینویسم دوسال از خدمتم گذشته 

ومشغول کار هستم وتازه متاهل شدم

واززندگی ام راضی هستم

موفق وموئد باشید...

/ 19 نظر / 675 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مدیر سایت

حامد نگران هی چی نباش اونجا همه چی فراهمه لیسانسا پرچمشون بالاست..................برای تقسیم نگاه به گرایش مدارکاتون میکنند بای

zahra

سلام :) وبلاگ خیلی خوبی داری ;) اگه میخوای از وبلاگت کسب درآمد داشته باشی یه سر به این سایت بزن هر بازدید 120 ریال میده :O شمارشش خیلی خوبه حتما امتحان کن

شراره

امروز رفت ... [ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت] هر چقدر گشتیم کارت تلفن پیدا نکردیم. از اونجا فقط با کارت میشه زنگ زد؟ کارت گیر میاد؟

مدیر سایت

بله شراره خانم به نکته خوبی اشاره کرددید...کارت حتما گیر میاد...بای

زهرا

سلام ، ٢/١ اعزام شد از تهران، فوق ليسانسه شريفه ، ميشه بگين چه جور جاييه ؟؟ مرخصيه ميان دوره مي دن ؟ وضعيت تلفن زدن چه طوريه ؟ ١٠ روز گذشته هيچ ز نزده ، خودمم زدم پادگان گفتن تلفن گروهانشون خرابه ، ٢ تا شماره ي خصوصي گروهانشونو دادن كه به اونا ام ز مي زنم كسي بر نميداره

علیرضا

سلام منم فرمانده گروهانم جناب مروج بود اعزامی 1/8/89 قرار بود موسی مروج بره اون موقع ستوان یک بود 05 هم لیسانس نمی گرفت شما چه دوره ای اونجا بودی؟

علی از نکا

اب هواش خیلی بده .طوفان شن.گاهی اوقات.بیرون شهره.غذاش بسیار مزخرف اصلن نمیشه بعضی از غذاهاشو خورد.اب تصفیه شده نداره.اب چاه داره.سختگیری .حموم هفته ای دوبار.....

امیر

سلام بر همه دوستان عزیز. من اردیبهشت سال 1367 آموزشی را در 05 شروع کردم . یادش به خیر یک روز یکی از دوستام به همراه خانواده از تهران آمدند ملاقات من - بابی دوستم می گفت سال 1348 سرباز 05 بوده میگفت ساختمانهای قدیمی همونجوری بودند . هیچ تغییری نکردن. یک روز یک چوپان از پشت سیم خاردارها با گوسفنداش می رفت ما هوس شی تازه کردیم ولی ظرف نداشتیم رفتیم از توی انبار 2 تا آفتابه نو از پلاستیک درآوردیم دادیم چوپانه برای ما شیر دوشید گرفتیم نوبتی از لوله آفتابه خوردیم. چه حالی داد.بیچاره پول هم نگرفت. یادش به خیر

عبدالرحمن انصاری

سلام من تاریخ اعزامم19/12هستش من تعریفی زیادی از پادگان 05 کرمان شنیدم به قول بعضی ها هتل 05 میرم میبینم هتله یا جهنمه لایک وب خوبی داری ممنون میشم به وب منم سربزنی www.rahmanansare.blogfa.com

سجاد

آخ چه پادگانی بود خداوکیل آب به این فراوانی چقد هدر میرفتا واسه شستن دست نبود